پنجشنبهها، صبحِ خیلیِ زود، دربند، در خلوتِ مالرویِ بازشونده به خاکستری تهران، مهدی و نسرین و تخته سنگی دو نفره.
مهدی، در گذر از سیسالگی، دانشجوی انصرافیِ دکترای فلسفه، دو دستش را از پشت در هم قفل میکند و غمگین میایستد کنار سنگ.
نسرین در آغاز بیست و پنج سالگی، دانشجوی پرشورِ ارشدِ فلسفه، در نقشهچینیِ هجرت به آمریکا، نشسته بر سنگ، گهگاه با کبریت سیگار آتش میزند و دودش را نمایشوار میدهد در باد....